الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

116

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

ابى طالب عليه السّلام و شيعه او مىگفت و آنان را دشنام مىداد و بر كشندگان عثمان نفرين مىكرد و براى عثمان آمرزش مىخواست از پروردگار و او را به پاكى ياد مىكرد پس حجر برمىخاست و مىگفت : يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلَّهِ وَ لَوْ عَلى أَنْفُسِكُمْ [ 1 ] و من گواهى مىدهم آن كس كه شما مذمّت او مىكنيد برتر و بهتر است از آنكه مدح او مىگوييد و آن كس را كه به نيكويى ياد مىكنيد به مذمّت سزاوارتر است از آن كس كه عيب او مىگوييد . مغيره با او مىگفت : اى حجر واى بر تو از اين عمل دست بدار و از خشم سلطان و سطوت وى انديشه كن كه بسيار مانند تو كشته شدند و ديگر متعرّض او نمىگشت . و همچنين بود تا روزى مغيره بر منبر خطبه مىخواند و آخر ايّام زندگى او بود پس على عليه السّلام را دشنام داد و او و شيعيان او را نفرين كرد حجر برجست و فريادى زد كه همهء اهل مسجد و خارج مسجد شنيدند و گفت : اى مرد نمىدانى چه كس را ناسزا مىگويى و چه حريصى به مذّمت امير المؤمنين عليه السّلام و ستايش نابكاران . ( 1 ) مغيره هلاك شد در سال پنجاهم پس بصره و كوفه هر دو را به زياد سپردند و زياد به كوفه آمد و سوى حجر فرستاد او بيامد و پيش از اين با او دوست بود و گفت : به من خبر رسيده است تو با مغيره چه مىكردى و او بردبارى مىنمود اما من به خدا سوگند كه تحمّل مانند آن را ندارم و تو مرا ديدى و شناختى كه دوست على عليه السّلام بودم [ 2 ] و مودّت او داشتم اكنون خداوند آن را از سينهء من بركنده است و مبدّل به دشمنى و كينه كرده است و آنچه دانسته و شناخته بودى از كينه و دشمنى معاويه آن را بگردانيده و مبدّل به دوستى و مودّت كرده است اگر تو راست باشى دنيا و دين تو سالم ماند و اگر به راست و چپ زنى خويشتن را هلاك كرده و خون تو به هدر رود و من دوست ندارم بىمقدّمه شكنجه به تو برسانم و بىجهت بر تو بگيرم بار خدايا گواه باش . ( 2 ) پس حجر گفت : هرگز امير از من نبيند مگر چيزى كه بپسندد و من نصيحت او را بپذيرفتم و از نزد او بيرون آمد و سخت مىترسيد و پرهيز مىكرد و زياد او را نزديك خود مىخواند و مىنواخت و شيعه نزد حجر آمد و شد داشتند و سخن او مىشنيدند و زياد زمستان به بصره

--> [ 1 ] سوره نساء ، آيه 135 . [ 2 ] ابو عبد اللّه جهشيارى در كتاب الوزراء گويد كه : چون على عليه السّلام به بصره آمد زياد پنهان شد وقتى كه امير المؤمنين عليه السّلام عبد الرحمن بن ابى بكر را ملاقات كرد از او پرسيد : اى كل عمّ تو كجاست ؟ عبد الرحمن گفت : تو را بر او دلالت مىكنم اگر امان دهى او را . گفت : امان دادم و زياد در خانهء مادرش بود آن حضرت را آنجا آورد و على عليه السّلام فرمود : مال خراج كه در دست تو بود كجاست ؟ زياد گفت : همچنان برجاست . امير المؤمنين عليه السّلام فرمود : چون تو مردى بايد امين خزانه شود آنگاه با على آمد و على عليه السّلام با اصحاب خود فرمود كار آمد مردى است وقتى حضرت امير عليه السّلام از بصره بيرون رفت خراج و ديوان به دو سپرد . مترجم .